
آقاي نويسنده شاعر زنهاست. زنهاي درد كشيده و عاشقي كه بيشتر وقتها عاقبت به خير نميشوند. از مارال كليدر بگير تا دختراني كه در سلوك دارند بيصدا تباه ميشوند از مهايي كه تشويق ميشود تا قيس را رها كند.
دولتآبادي شاعر عشقهاي شكست خورده است. شاعر زنهايي است كه همزاد رنج هستند و از بد حادثه عشقي هم به دل دارند. عشقي هم كه به دل نداشته باشند باز هم رنجشان كمتر از ديگران نيست مثل هاجر كه خردسال بود و عشق براياش نابهنگام. دولتآبادي شاعر پيري زود رس هاجر دوازده ساله است وقتي كه زن دوم عليگناو ميشود آنهم با اختلاف سني در حدود چهل سال. و يكشبه پير ميشود. موهايش يكدست سپيد و زبانش تا مدتها لال ميماند. و از آنهمه شور و شيطنت، جسم و روحي رنجو بيشتر نميماند.
آقاي نويسنده شاعر ترك برداشتن تدريجي عشق شيرو است چه آنهنگاه كه ماه درويش زنده شاهد دست درازي به عشق خودش ميشود و فقط گريه ميكند و چه آن هنگام كه شيروي فراري پا به خانه ميگذارد و بيمحبتي برادران ميبيند و حتا چه هنگامي كه ماه درويش از بام ميافتد و كمرش ميشكند.
آقاي نويسنده ما را به راحتي با زيور همراه ميكند چه آنوقتي كه بلقيس تحقيرش ميكند و چه آن زماني كه نگران حضور مارال است. آقاي نويسنده به راحتي رنج بهت زيور را از ازدواج مارال و گل محمد و زفافشان را به ما منتقل ميكند.
دولت آبادي از عشق شكاك دلاور به مارال و از عشق گل محمد به مارالي حرف ميزند كه سر آخر جنازهي زيور بر اسب ميگيرد و ميرود.
شاعر زنها از مرگان مينويسد از عشقي كهنه، زنگزده و مهري آميخته به رنج كه گاهي به شوهر فرارياش سلوچ دارد. از رقيه هووي بيمار و رنجور هاجر ميگويد كه" مثل پيرهني چركمرده لاي در ايستاده بود و با چشمهاي مردهاش به آنها نگاه ميكرد. نگاهي كه مثل سيم، از مغز استخوانها ميگذشت" و گاه او را مثل زالويي روي خاك ميخيزاند.
آقاي نويسنده از مرگاني حرف مي زند كه صداي خرد شدن سلوچ را ميشنيده است. آقاي نويسنده خود اما صداي خرد شدن عشقهاي يك سرزمين را شنيده است.
آقاي نويسنده امروز هفتاد ساله شده است.
من از مردانی حرف میزنم که دارند از چیزی فرار میکنند و جایی را پیدا نمیکنند. روزها موبایلشان را خاموش میکنند کولر آبی را از برق میکشند ، به صدای بلند همسایهها اعتراض میکنند، زیر پتوهای ضخیم از مد افتاده ای دیازپام هفت را هفت بار تکرار می کنند و بعد توی خوابهای وحشتناکشان گم میشوند.
من از مردانی حرف میزنم که دستشان به فروید برسد خفهاش میکنند!
برای رحمان
یک:
بیرون کارت را گذاشتم توی جیبم چون راستاش را بخواهید آدمی که سیسالاش میشود از این که هنوز دنبال جایی برای استخدام باشد خجالت میکشد. خجالت از اینکه با آن همه ادعا هنوز در بازار ایران ـ که بیشتر شبیه پاتیلهای هریپاتر میماند و حرکت دستهای لعنتی آدم اسمیت همیشه به ضرر ما تمام شود ـ به ثبات کافی نرسیدهای. خجالت از اینکه مبادا جای "دیگری" را تنگ کنی که حتا آن باریکهی آبی را ندارند که تو جرعه جرعه داری به هزار جادو و جنبل از این برهوت بیروناش میکشی.
آنهم برای نسل من که با وجود رتبههای به حد نصاب رسیده از انتخاب رشتههای تربیت معلم خودداری میکرد. آن هم برای نسل دههی شصتی که توی مدرسه هفتهای بک بار باید به نالیدن گاها به حق معلمهایاش گوش میکرد. تازه اگر کار با نالیدن تمام میشد و کار به عصبیت نمیرسید که بیشترشان ریشه در مشکلات بیرونی داشتند شانس آورده بود.
اما راستاش را بخواهید اوضاع کار آزاد آنقدر پیچیده و بی ثبات شد که توی این سه سال فهمیدم که با ساز فعلی بازار نمیشود بالهی امنیت روانی را رقصید. کسانی که استرس یک ماه بعد را دارند و سررسید چکهای رنگارنگ دارد فرا میرسد به راحتی درک میکنند که دارم از چه رنگهای تیره و تاری حرف میزنم.
احسان میگوید که شدهایم عین طرحهای توکا: وحشتزدهٰ مبهم تنها و نگران!
دو:
میگویند ششصد هزار نفر شرکت کردند. اما روزهای اول پیش بینی میکردند که دو میلیون نفر شرکت کننده داریم اما بعدها دیدند که نهخیر نمیِشود و این یعنی... یعنی که اعلام رسمی یک مشت از نمونه خروار جمعیت بیکار کشور که با یک فرمول سادهی ضریب و خطا میشد کل ماجرا را حدس زد و لازم به ذکر نیست که قرار نیست که کسی اینجور چیزها را حدس بزند.
قرار بود از هر هفدهنفر یکی قبول شود و آدم یاد کنکور سال 79 میافتاد که قرار بود از هر دوازده نفر یکی قبول شود!
قرار بود کارنامههای این همه آدم اعلام شود که نشد. حتا خبر آنلاینی که از نوشتن خبر کشته شدن نوعروسی در مصر نمیگذرد حالا دیگر مدتهاست استخدام آموزش و پرورش را مثل دیگر سایتها بایکوت خبریاش کرده است.
و هیچ کسی نمیپرسد که در سوالات آزمون استخدامی آموزش و پرورش بیانیهی لعنتی بالفور چه میکرد؟ یا چرا از نظریهی برخورد تمدنها و هانتینگتون پرسیده بودند؟
هر چند بهترین سوالاش دربارهی ادبیات بود که خیلی رندانه از معنای بیت تلخ زیر پرسیده بود که خودش حکایتیست برای نسل ما هر چند کسی خاطرش را حزین نمیکند که بپرسد چرا کسانی که بعد از امتحان اعلام میکردند به بیشتر از صد صوال جواب صحیح دادند قبول نشدند؟
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد!
سه:
آخرین روز ثبت نام بود که مثل همهی کارهای دقیقه نودیام آخرهای وقت اداری با موهای آشفته و ریش پروفسوریام وارد ادارهی آموزش و پزورش شدم و یک راست رفتم سراغ اتاق کارگزینی که قرار بود تا یک ساعت دیگر به احدی کارت پنج هزار تومانی ثبتنام را تحویل ندهد و نمیداد چون تجربهی این سالها بهام ثابت کرده لااقل من یکی نمیتوانم از این قوانین عدد و رقمدار که روز و ماه و ساعت نشان کردهاند عبور کنم.
خانم کارگزین فیش مچاله شدهام را که گرفت رفت سراغ کارتهای ثبتنام که دو بستهی پر به اندازهی یک کاغذ روزنامه روی هم قرار داشتند و از قیافهاش میشد فهمید که باز دست شرکت خدماتی کارکنان سازمان سنجش در کار است کارت کوچک مرا از آن بسته که جدا کرد به خودم لعنت فرستادم که آنقدر استعداد ندارم که تقریبا حدس بزنم چند تا کارت دیگر آنجا باقی مانده است.
اسم و رشتهی تحصیلیام را توی یک لیستی نوشت شمارهی تلفن همیشه قطعام را پرسید و ازم امضا گرفت که یعنی ما خیلی جدی هستیم و البته بعدها توی جلسهی امتحان وقتی دیدم که برای یک نفر 4 الی 5 پاسخنامه صادر کرده بودند فهمیدم چهقدر جدی بودند و ما خبر نداشتیم!
چهار:
اما این حکایت ما بود جماعتی که از کار شرکتی گرفته تا مسافرکشی! و غیره شغلی آزاد دارند و لااقل دنبال امنیت شغلی هستند و نه امکان شغلی.
اما تلخترین قسمت ماجرا یکی برای انبوه تحصیل کردههایی است که بعد از سربازی یهو وارد کوران بیکاری شدند و نه سرمایهای دارند و نه توانایی خاصی که لااقل باد ریشههای زندگی اجتماعیشان را تهدید و تحدید نکند و از آن بدتر مغلمان حقالتدریسی یا به قولی شرکتی هستند که توی این چند سال با حقوق تقریبی 200 هزار تومانی ازدواج کردند و حتا در بیشتر موارد صاحب بچهای هم هستند.
به راستی چند نفر از اینها را میشناسیم؟
در قسمت نظردهی وبلاگ آموزشیاران نظر تلخی نوشته شده است که راه را برای هرگونه توضیح بیشتر میبندد:"سلام دوستان باور کنید به دلیل هفت سال اضطراب دچار افسردگی شدید شده ام حالا هم اگه استخدام نشم دیگه نمی تونم کلاس بگیرم"
و جالبتر از آن حکایت مردمی بود که با مزدا آمده بودند برای شرکت در آزمون استخدامی که جزوی از آخرین امیدهای نسلی بود که....
پنج:
از همان اول هم بیشتر کسانی که میشناختم اطمینان چندانی به قضیه نداشتند و جالب اینجاست که یک جامعهشناس نمیآید تحقیق کند و ببیند این همه بیاعتمادی از کجا میآید و آن وقت منتظر است و منتظر هستند که این علم بومی شود!
نسلهای قبلی همه از پارتی بودن و صوری بودن قضیه خبر میدادند و اینکه به احتمال زیاد جایی پول کم آوردند و میخواهند با نفری پنج هزار تومان جبراناش کنند. اما کسی نمیپرسید که اگر اطمینان ندارید چرا شرکت میکنید؟ که برای جواب دادن به این یکی اصلا لازم نیست مکاتب خوانده باشی یا ریاضیات مهندسی پاس کنی که درد همه فهم را چه جای توضیح؟!
شش:
با ودود قرار گذاشته بودیم که اگر قبول نشدیم بگوییم که شدیم و بعد جار بزنیم که رد صلاحیت شدیم یا چه میدانم یکی از همان دلایلی را بیاوریم که هیچ قانون صریح و مدونی دربارهاش وجود ندارد. و اگر هم وجود دارد مردم تصور میکنند که ندارد.
اما راستاش از جمع بیست سی نفرهی ما چون فقط یکی قبول شد و ٱن هم کسی بود که خودم دعا میکردم قبول شود این زحمت را هم به خودمان ندادیم بلکه با افتخار گفتیم قبول شدیم و این گونه تبدیل به یک نوع هنجار مطلوباش کردیم یک جور طلبکاری مخصوص دههی شصتیها.
حالا شما بگیر که در این سیسال چه کارهایی شده که رد صلاحیت شدن بر خلاف اسم اخلاقیاش نه تنها عیب نیست که نوعی افتخار هم محسوب میشود درست مثل زمانی که والدینمان به گلایههای معلمان پرورشی هیچ توجهی نمیکردند.
هفت:
ای کاش این جناب وزیر را میشد جایی ببینم و لااقل در یک حرکت کاملا نمادین پنج هزار تومانی را حتا اگر شده از جیب خودش بگیرم و بیایم قابش کنم و و بکویم کنار باقی تابلوهای خالی افتخارتم و افتخارتمان تا اگر سترون نشدیم و نسلی ازم باقی ماند فخری به در و همسایهاش بفروشد!
جان من کسی از شماها با این آقای وزیر دوست نیست تا این پنج هزار تومانی را برای ما پس بگیرد؟
افزونه:
یک مدتی میشود که روهان دچار برخی ایرادات فنی است که به زودی رفع میشود.
اما برای نظر دادن بی زحمت لینک مطلب را انتخاب کنید تا به زودی دستی سر گوش سایت بکشم. ممنونم.



