قوچانی می داند که نیاز اصلی روشن فکری در ایران فعلی تولید فکر نیست بلکه امید وار شدن به پروسه روشن فکری است. قوچانی کافه ای را درست می کند که همه خوانندگان اش از دیدن کسانی که مثل خودشان هستند و تنها نیستند شاد می شوند و به ادامه راه امید وار. تنها شدن در عرصه روشن گری
می تواند خیلی دلسرد کننده باشد.
هنوز ده روزی نمی شود که صاحب دکه روزنامه فروشی صدایم می کند و می گوید که محمد قوچانی سردبیر یکی دیگر هم شده و ماهنامه ای 4 هزار تومانی را به دستم می دهد. مهر نامه. اسم تکراری اش و هم قیمت غافلگیرانه اش حالم را می گیرد اما محمد قوچانی است و می شود به اش اعتماد کرد و به راحتی می توانی دو هفته ات را به دست اش بسپاری. اعتماد داشتن به سردبیر... کاری که قوچانی خوب پیش می برد.
قوچانی روزنامه نگار نیست که یک جورایی رادیوگراف است. نشت های روشن فکری ایرانی را پیدا می کند گوشزدش می کند و تا آنجایی که می تواند با پیش کشیدن بحث هایش سعی می کند حفره های درونی شان را حداقل لوث کند.
قوچانی پراتیک است. مثل خیلی های دیگر دز بدبینی اش بالا نیست. قوچانی سردیبر امید های بر باد رفته است در رزوگاری که قرار نیست ما یک شبه جهان اول بشویم.
قوچانی مرد احترام هاست. دنبال کننده نوعی گفتمان اخلاقی ست که در ژورنالیسم ما دارد رخت می بندد.
قوچانی سیاسی ست. طرفدار نگره خاصی ست. ازگروه خاصی حمایت می کند. هر چند که سعی می کند خودش را بی طرف نشان دهد( بی طرفی یکی از همان واژه هایی که فقط می شود شعارش را داد) همه این ها قبول. اما چیزی که قوچانی را متمایز می کند این است که می داند مشکل ما مشکل یک دهه نیست مشکل چند دهه نیست که مشکل قرن هاست و سعی می کند مشکل تاریخی روشن فکری ایرانی را جواب بدهد.
ای کاش سیاست این قدر در رگ های ما جریان نداشت.
آقای سردبیر نمی آید مثل دیگر سایت ها بر سر وجود این آن ها چه کسانی بودند و چه کسانی هستند بحث کند که همه جا می شود نسخه های ارزان یک جور تحلیل ها را یافت بلکه مقاله می خواهد که لمپن ها از کجا می آیند.....
من اگر جای این آقای رامین بودم کمی صبر می کردم عید نیز می گذشت. این سال 88 لعنتی تمام می شد و بعد اعتماد و ایران دخت را می بستم. کسی چه می داند شاید دوستان روزنامه نگار ما شب عید ندارند.



