خانم هارانی سرما را دوست دارد. با سرما جوان می شود. با سرما یاد عشق هایش می افتد. خانم هارانی شب های سرد یک زمستان بدون برف تنها توی خیابان راه می رود سگ ها را به دنبال خودش می کشد و ارواح دردناک شب را توی خیابان دنبال می کند.....
خانم هارانی به خانه که می رسد شمع روشن می کند. برای چند لحظه آلیوشا می شود و از همه مردم های زمین
معذرت می خواهد و برای خودش و آلیوشا از آسمان می خواهد که تنها توی برف ها ی سیاه آمرزیده شوند
مرتضی
٩ / ١٢ / ١٣٨٨
tanhaghasreman@gmail.com
rahi.orq.ir
سلام به شما دوست خوبم
ممنون از اینکه به وبلاگ قصه های بی رنگ سر زدی
من سایت شما رو تو هر دو تا وبلاگم لینک کردم ( البته با اجازه )
و خیلی ممنون می شم اگه این اتفاق در مورد من هم بیوفته
اولی به عنوان : Дfter the rain
به آدرس: www.rahi.orq.ir
دومی با عنوان : قصه های بی رنگ
به آدرس : www.dastan.orq.ir
خوشحال میشم ، خوشحالم کنی
موفق باشی
شهرزاد
٨ / ١٢ / ١٣٨٨
shahrzad5800@yahoo.com
http://chastity58.blogfa.com/
مرسی بابت حضورتون.
میام سرفرصت می خونم.
خانم هارانی رو نمی شناسم اما چقد شبیه منه!
منم یاد عشقام می افتم و جوون می شم...
سوده
٨ / ١٢ / ١٣٨٨
saminkia@yahoo.com
www.dar-zamire-tanhaii.blogfa.com
خانم هارانی ، تو آمرزیده ای ... برف برای تو آمده. به آسمان نگاه کن...